Template By: NazTarin.Com
فال حافظ
قالب های نازترین
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان باند سیاه و آدرس band-black.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
سلام...
خیلی وقت بود خاطره نذاشته بودم شما به بزرگی خودتون ببخشید...
.
31 شهریور مارو بردن باغ ابریشم که اصفهانیا میدونن کجاس...
.
من از یه هفته قبلش شصت دست راستم شکسته بود و اونروزم تو آتل بود...
تو مینی بوس هی من واسه امیرحسین بیگ بیلاخ نشون میدادم و علی اکبر فیلم میگرفت...
و میدیدیم و میخندیدیم...
بهمون گفتن هیچی نخورید و منم از لجم هرچی کیک و آبمیوه داشتم نوش جون کردم و
پوسته هاشو بعنوان یادگاری تقدیم اتوبوس کردم...
ضمنا دیشبش اصلا نخوابیده بودم چون سنگین تر از خواب من تو دنیا وجود نداره...
میدونستم اگه بخوابم صبح بیدار نمیشم...
و تا صبح آهنگ گوش میدادم و گاهی وقت هاهم رو پشت بوم طناب میزدم...
خلاصه...
رسیدیم اونجا...
احسان و میلاد و سجاد و بقیه بروبکس با بقیه ی اتوبوسا رسیده بودند...
رفتیم تو آلاچیقا و بکس ما رفت آلاچیق 10...
اونایی که رفتن اونجا میدونن آلاچیق 10 چه جای دنجیه!
همون اول یه مسابقه ی طناب کشی برامون گذاشتن که امیرحسین مسئول تیم کشی بود...
و همه ی قوی هارو کشید تو تیم ما...
ماهم اول شدیم و جایزه بهمون پازل دادن...
اونم پازل نقشه ی ایران!
حال میکنی چه مدرسه ی توپی داریم؟؟؟
من تو فوتبال و دو شرکت نکردم چون از فوتبال بدم میاد و حال دویدن هم نداشتم...
توپ بسکتبالم رو اورده بودم رفتم رو حلقه های بسکتبال...
یه پسره نصف من بود اومده بود بامن گرم گرفته بود...
بهش گفتم کلاس چندمی؟ گفت اول دبیرستان...
گفته توکه همسن منی... پارسال چندم بودی؟
گفت شیشم بودم...
منم تا فهمیدم یارو قاط داره دیگه هیچی نگفتم...
خیلی گاو بود اصلا بسکتبال یاد نمیگرفت...
هرچی بهش میگفتم باید توپ رو بزنی به مربع نمیفهمید...
بهش گفتم تو بچه چندمی اینقدر شوتی؟
گفت اول دبیرستان...
من اصلا حالم خراب شده بود برگشتم اونجا...
با میلاد رفتیم یکم قدم زدیم و همون خوراکی همیشگی رو خوردیم...
نوشابه...
تاحالا نشده من یک هفته کامل نوشابه نخورم بدجوری معتادشم...
بگذریم...
رفتیم با احسان و امیرحسین و علیرضا تو اسباب بازیا...
دوتا الاکلنگ بودن که ضربدری توهم رفته بودن...
احسان وایساد اونطرف گفت سوار شو...
من یه پامو انداختم اونطرف صندلی یهو احسان نشست...
الاکلنگ اومد بالا و من یه پام زمین بود یه پام هوا...
میلاد میخندید...
نیم ساعت اونجا کرم ریختیم و خندیدیم...
بعد علیرضا رو سوار تاب کردیم و اینقدر هلش دادیم که داد میزد و خواهش میکرد نگهش داریم...
میلاد با گوشی من فیلم میگرفت...
بعد میلاد رفت و به علیرضا وقتی روی تاب بود سنگ میریخت...
علیرضا یهو از تابی که 200 کیلومتر سرعت داشت پرید پایین و دوید به سمت میلاد...
ما اونجا فقط میخندیدیم...
برگشتیم تو آلاچیق و دوتا از بچه ها هی میگفتن آهنگ برامون بفرست...
سرمو خوردن از بس گفتن منم براشون فرستادم...
چنتا از بچه ها نشسته بودن گوشه آلاچیق فیلم ناجور میدیدن یهو ناظم اومد کنار آلاچیق وایساد...
امیرحسین بقل اونی بود که داشت فیلم رو نشون میداد...
تا ناظمو دید گفت: راستی اون عکسه که تو امام زاده گرفتی رو نشون بده بینم...
ناظم گفت آقای فلانی گوشی رو جمع کن و رفت...
ما هممون یهو پخخخخخی زدیم زیر خنده و داشتیم به اون حرف امیرحسین میخندیدیم...
بعد رفتیم ناهار خوردیم...
امیرحسیت دوباره سر سفره دوغ های بچه هارو میدزدید و میخورد...
بعد یه بچه ها منو کشید کنار و گفت یه حرف خصوصی باهات دارم...
عاغا میخواسته بره بچه بازی کنه...
.
.
سه ساعت همینطور نشسته بودم براش توضیح میدادم که همجنس بازی عاقبتش چیه...
مگه قانع میشد لامصب...
ولی آخرش از کارش منصرفش کردم...
.
.
.
تو راه برگشت به خونه من رفتم ته اتوبوس و نیم ساعت خوابیدم...
اگه اتوبوس ترمز نمیکرد و من نمی افتادم بیشتر میخوابیدم...
روز خوبی بود...
.
.
نظر یادت نره...
.
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
![]() |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |